|
|
|
|
قطره بارون دلم خلوت زندون دلم لیلای بی پریای من گریه مجنون من ابر کبود من تویی بود و نبود من تویی مهر سجود من تویی وای به روزگار من هوا تویی نفس تویی لحظه ی پیش و پس تویی عاشق در قفس منم ای دل بی قرار من گریه منم ابر تویی درد من صبر تویی بارش بی وقفه منم ای دل بی قرار من خبر ببر به عشق من به عشق من خدای من عاشق دیدار منم محو پدیدار تویی خسته و بیمار منم عشق تویی یار تویی آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند: اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده. اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده. اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده ![]() ادامه مطلب پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ خب این روزا همه از امتحانات و سختی ها و بدبختی هاش صحبت میکنن. من که خودم در رکاب دوستان همکلاسی و با لطف ایزد منان و فرشته های تقلب رسان (برگه های در جیب جاسازی شده) یکی یکی از پس امتحانا برمیام. گفتیم یه دوتا عکس بذاریم که ملت در این روزا شاید یکم بخندن. اولیش که یه دانشمند قرن بیست و یکی تشریف داره و دومی هم یه استاد مهربون با یک گزینه که مورد علاقه ی همه ی دانشجو هاست !
شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب: تميز كردن باغچه 500 تومان مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان بيرون بردن سطل زباله 500 تومان نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان جمع بدهي شما به من 3000 تومان مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت : سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
راستش برا پست جدید خیلی فک کردم ولی هیچی به ذهنم نرسیدجز اینکه بگم....
امیدوارم به همه آرزو های قشنگتون برسید و برای همه تو سال جدید آرزوی موفقیت های پی در پی و..... دارم... فعلا بهترین بخشش آن است که ، منتظر تشکر نباشی . بهترین عادت آن است که ، همیشه در سلام ، پیش دستی کنی . بهترین خصلت آن است که ، هیچ کس را نرنجانی . بهترین خداحافظی آن است که ، حتما سلامی در پی داشته باشد. بهترین قدردانی آن است که ، در عمل باشد نه بر زبان . بهترین عشق آن است که ، دو طرفه باشد . بهترین شغل آن است که ، از انجامش لذت ببری . بهترین غذا آن است که ، با دل خوش خورده شود . بهترین پول آن است که ، از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی . بهترین پدر و همسر آن است که ، خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند . بهترین مادر و همسر آن است که ، تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر . بهترین فرزند آن است که ، به او افتخار کنی . بهترین دوست آن است که ، با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی ، بتوانی حرف دلت را به او بزنی گابریل گارسیا مارکز گابریل گارسیا مارکز ( gabriel garsia markez ) بزرگترین نویسنده ی کلمبیا و نامآورترین نویسنده ی جهان و برنده ی جایزه ادبی نوبل سال 1982 است. در 15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم. در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می کند. در 30 سالگی پی بردم که قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می سازد. در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می دهیم دوست داشته باشیم. در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد، آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می دهند. در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بدترین دشمن وی است. در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب. در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید. در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز ، باید بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نیز که میل دارد بخورد. در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مسئله در اختیار داشتن کارت های خوب نیست ؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است. در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می شود. در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است. در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست... |
|